افتادن آرمین جون از روی تخت
سلام پسر گلم امروز صبح ساعت 8:15 دقیقه بود که بیدار شدی خیلی خسته بودم چشمام باز نمیشد وقتی شیرت رو خوردی داشتی کنار من روی تخت آواز میخوندی که من خوابم برد و با صدای گریه ات از خواب پریدم دیدم نیستی وحشت کردم وای خدای من از بالای تخت افتاده بودی پایین زودی بغلت کردم و بوسیدمت خیلی گریه میکردی فک کنم بیشتر ترسیده بودی همه جا تو نگاه کردم خدارو شکر چیزی نشده بود ولی خودم خیلی ناراحت بودم نگرانت بودم زودی زنگ زدم بابایی که گفت الان میام خونه از در بالکن بیرون رو نشونت دادم بردمت جلوی یخچال که خیلی دوستداری و عکسها رو نگاه کنی روبروی آینه، دور خونه میگردوندمت تا بالاخره آروم شدی. خدارو شکر زودی اس دادم به بابایی...




