آرمین در دوازده ماهگی
سلام به عزیز دلم و همه دوستای وبلاگی روزها پشت سرهم مثل باد میگذرن و تو با با شیرین کاری و ناز کردنات حسابی دیونمون کردی خصوصا بابایی رو، هر روز وقتی از سرکار برمیگرده برات خوردنی میاره و تا به دست خودت نده آروم نمیشه عصراهم هنوز بیدارنشده همش کنارشی چشم ازش برنمیداری و میگی د د خیلی واضح و شمرده یعنی بریم بیرون. یه روز بردیمت پارک انقده ذوق کردی و که دلم میخواد هر روز ببرمت خودت از پله سرسرها میکشیدی بالا البته با کفش کمی لیز بود ولی تو موفق شدی بچه ها رو نگاه میکردی و میخندیدی خیلی خیلی بهت خوش گذشت البته من دوربین به دست درحال شکار لحظه بودم که تو اصلا ...







