آرمینآرمین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

شازده کوچولوی مامان و بابا

آرمین در دوازده ماهگی

سلام به عزیز دلم و همه دوستای وبلاگی روزها پشت سرهم مثل باد میگذرن و تو با با شیرین کاری و ناز کردنات حسابی دیونمون کردی خصوصا بابایی رو، هر روز وقتی از سرکار برمیگرده برات خوردنی میاره و تا به دست خودت نده آروم نمیشه عصراهم هنوز بیدارنشده همش کنارشی چشم ازش برنمیداری و میگی د د خیلی واضح و شمرده یعنی بریم بیرون.  یه روز بردیمت پارک انقده ذوق کردی و که دلم میخواد هر روز ببرمت             خودت از پله سرسرها میکشیدی بالا البته با کفش کمی لیز بود ولی تو موفق شدی بچه ها رو نگاه میکردی و میخندیدی خیلی خیلی بهت خوش گذشت البته من دوربین به دست درحال شکار لحظه بودم که تو اصلا ...
11 تير 1392

تولد 1 سالگی

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  آرمین جونم 1 ساله شدی عزیزم تولدت مبارک باشه الهی هزار ساله بشی روز 18 خرداد همون ساعتی که متولد شدی من سرکار بودم تو هم با آقاجون و مامان جونی رفته بودی گردش و مهمونی. دقیقا ساعت 1:10 بهت زنگ زدم و تولدت رو تبریک گفتم بابایی هم زنگ زده بود باهات حرف زده بود نفس مامان خیلی خیلی دوستداریم همه زندگی ما هستی عصری که برگشتم تو هنوز نیامده بودی منم رفتم خونه خودمون بعد با بابایی رفتیم یه بلوز برای خودم خریدیم برای جشن تولد تو بعد سریع برگشتیم چون شما دم درب خونمون بودید آقاجون یه جعبه شیرینی خریده بود ولی چون عجله داشتن نیومدن خونه. ما هم شام خوردیم وعکس گرفتیم و کلی باهم رقص...
29 خرداد 1392

آرمین شیرین تر از عسل

سلام عزیزم 2 هفته است که من میرم سرکار و تو صبح با بابایی میری خونه مامان جون و تا عصر پیشت نیستم  دوریت خیلی خیلی سخته روزهای اول نمیتونستم تحمل کنم همش دلم شور میزد و ذهنم پیش تو بود امیدوارم ارزش این همه سختی رو داشته باشه اگه بتونم اونجا رسمی بشم عالیییییییییییییییی میشه.لطفا برام دعا کن صبحا حدود ساعت 8 میری اونجا و تا یکی دوساعت بیداری بعد مامان جون برات شیر درست میکنه بعد لالا میکنی تا حدود ساعت 12 یا بیشتر بعد دوباره شیطونی و بازی و تی وی تا ساعت 4 بعد لالا بعد تا بیدار بشی و یه چیزی بخوری من میام. من تا برسم پیشت ساعت 6 الی 6 ونیم که خیلی زمانش زیاده بعضی روزها با کالسکه میاید استقبالم یا دم در منتظرمید و وقتی منو میبین...
15 خرداد 1392

جدایی

سلام به پسر شیرینم دیروز صبح با بابایی رفتیم خونه آقاجون اینا چون میخواستم برم سرکار یه جلسه کاری داشتم موقعی که لباس پوشیدم همش میخواستی بیایی بغلم باهات خداحافظی کردم ولی ناراحت بودی آقاجون هم میخواست بره بیرون که تا ماشین رو روشن کرد دیگه تحمل نکردی میخواستی بری بیرون که مامان جون هم مجبور شد بره آماده بشه تا شما هم بیاید منو رسوندید ترمینال بعد رفتید که چون صبح زود بیدار شده بودی مامان جون گفت زودی خوابت برده و برگشته بودید خونه وقتی برگشتم زودی بغلت کردم تو هم من محکم بغل کرده بودی واییییی خیلی حال داد واست رنگارنگ که خیلی دوست داری خریدم .بعد از نهار هم کنار هم خیلی رمانتیک خوابیدیم که مامان جون همش قربون صدقمون میرفت عزی...
29 ارديبهشت 1392

11 ماهگی و اولین قدم

سلام به قند عسلم عزیزم چند روزه علاقه داری راه بری ولی خو هنوز نمیتونی گاهی یادت میره که نمیتونی تا از میز یا مبل یا هرچی که دستت بهشه خودتو رها میکنی و میری فدات بشم که تلو تلو ٢ یا ٣ قدم برمیداری بعد میافتی دیروز حالم خوب نبود بابایی صبح زود آمپول مسکنی بهم زد بعدش رفتیم خونه آقاجون اینا تا اونجا من استراحت کنم و تو صفا و شیطونی باهاشون رفتی خرید بعد توی حیاط خلوتشون کلی با مامان جون آب بازی کردی هرچی خواستم ازت عکس بگیرم اصلا صدامو نمیشنیدی و توجهی نمیکردی خیلی خیلی بهت خوش گذشت بزور اوردمت باید حتما برات استخری بخرم عزیزم با مامانش رفته عشق شناست         اونجا همش میرفتی و واکر( ...
25 ارديبهشت 1392

جوانه زدن چهارمین دندون

سلام به پسر گلم و خوانندهای خاموش عزیزکم بالاخره دندون بالایی سمت راستت جوانه زد خیلی وقته از بالا یه دندونی هستی امروز صبح وقتی بیدار شدی متوجه شدم خیلی خیلی کوچیکه ولی فردا حتما بزرگترهم میشه علاقه زیادی به دندونات داری همش میخوای با گاز گرفتن بگی من دندونای تیزی دارم خیلی وحشتناک هم گاز میگیری خدا رحم کرده خیلی نداری  عادت بدیه که بابایی یادت داده هر موقع بگیم دندونات کو؟ با انگشت اشاره دست میزاری روشون یا میخوای دست بزاری روی دندونای ما شازده کوچولوی ما دوستداریم از حالا دارم به مراسم تولدت فکر میکنم میخوام یه جشن بیادموندنی واست بگیرم ولی متاسفانه از اخر این ماه دوباره میخوام برم سرکار. از یه بابت خوشحالم ولی...
15 ارديبهشت 1392

روز زن و روز معلم

سلام روز زن مبارک همچنین روز معلم رو به همه معلمهای دلسوز تبریک میگم. یادش بخیر هر سال روز معلم چه هدایایی رو با عشق دریافت میکردم خدایش بیشتر به خاطر اون ذوق بچه ها حال میکردم تا خود کادو بابایی هدیه برام گوشواره خرید دستش درد نکنه  با هم رفتیم طلافروشی من یکی رو انتخاب کرده بودمو بابایی یکی دیگرو  تقریبا مثل هم بودن ولی نمیتونستم انتخاب کنم چند بار گوشم کردمو دراوردم تا بالاخره تصمیم گرفتم به سلیقه بابایی عمل کنم تازه کمی هم سنگین تر بودن با اینکه گوشوارها خیلی خوشگل نبودن و انتخاب سخت ولی از انتخابم راضیم و خیلی بهم میان طلا گرمی 140 هزار بود با اجرت 7000 که اجرتش نسبتا خوب بود اکثرا میگفن 12 هزار خواستم عکسشو...
13 ارديبهشت 1392