آرمینآرمین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

شازده کوچولوی مامان و بابا

جوانه زدن چهارمین دندون

سلام به پسر گلم و خوانندهای خاموش عزیزکم بالاخره دندون بالایی سمت راستت جوانه زد خیلی وقته از بالا یه دندونی هستی امروز صبح وقتی بیدار شدی متوجه شدم خیلی خیلی کوچیکه ولی فردا حتما بزرگترهم میشه علاقه زیادی به دندونات داری همش میخوای با گاز گرفتن بگی من دندونای تیزی دارم خیلی وحشتناک هم گاز میگیری خدا رحم کرده خیلی نداری  عادت بدیه که بابایی یادت داده هر موقع بگیم دندونات کو؟ با انگشت اشاره دست میزاری روشون یا میخوای دست بزاری روی دندونای ما شازده کوچولوی ما دوستداریم از حالا دارم به مراسم تولدت فکر میکنم میخوام یه جشن بیادموندنی واست بگیرم ولی متاسفانه از اخر این ماه دوباره میخوام برم سرکار. از یه بابت خوشحالم ولی...
15 ارديبهشت 1392

روز زن و روز معلم

سلام روز زن مبارک همچنین روز معلم رو به همه معلمهای دلسوز تبریک میگم. یادش بخیر هر سال روز معلم چه هدایایی رو با عشق دریافت میکردم خدایش بیشتر به خاطر اون ذوق بچه ها حال میکردم تا خود کادو بابایی هدیه برام گوشواره خرید دستش درد نکنه  با هم رفتیم طلافروشی من یکی رو انتخاب کرده بودمو بابایی یکی دیگرو  تقریبا مثل هم بودن ولی نمیتونستم انتخاب کنم چند بار گوشم کردمو دراوردم تا بالاخره تصمیم گرفتم به سلیقه بابایی عمل کنم تازه کمی هم سنگین تر بودن با اینکه گوشوارها خیلی خوشگل نبودن و انتخاب سخت ولی از انتخابم راضیم و خیلی بهم میان طلا گرمی 140 هزار بود با اجرت 7000 که اجرتش نسبتا خوب بود اکثرا میگفن 12 هزار خواستم عکسشو...
13 ارديبهشت 1392

گفتن ن ن + خوردن بستنی و هندونه

سلام به عشق مامان پسر ماهم دیروز عصری آماده شدیم که با آقاجون و مامانی بریم خرید که از وقتی لباس پوشیدیم اصلا یه جا بند نبودی همش میرفتی سراغ بابایی و صداش میکردی یا دماغشو میکشیدی  احتمالا فک کردی قرار با بابایی بریم           مامان میخواست گوشواره بخره به مناسبت روز زن که هرچی طلافروشیهای شهر خودمون رو گذشتم هیچ میخواستم اینجا رو هم ببینم که خیلی چیز شیکی پیدا نکردم یا قیمتش خیلی بالا بود  چون احتمالا برای خرید خونه میخوام طلاهامو بفروشم نمیخوام گوشواره ی گرونی انتخاب کنم توی مغازه ها بغل مامانی بودی و تا کمی ازت فاصله میگرفتم صدام میکردی و جیغ میزدی و دستاتو تکون میدای  و...
9 ارديبهشت 1392

اولین پست 92

سال نو به همه دوستای وبلاگی عزیزم و همچنین به پسر گلم تبریک میگم امیدوارم سالی پر از شادی و تندرستی داشته باشید عزیز دلم من و بابایی خیلی خوشحالیم که امسال تو رو کنارمون داریم. نمیدونم چرا اصلا وقت نمیکنم پست جدید بزارم میخوام همه خاطراتت رو ثبت کنم ولی اصلا اجازه نمیدی لب تاپ رو روشن کنم هر بار که میخوام بنویسم نمیزاری حتما تو هم توی نت کار داری خلاصه این شده که ما مجبوریم دیر دیر آپ کنیم خیلی از دوستان هم که فراموشمون کردن و اصلا بهمون سر نمیزنن ولی چه میشه کرد. آرمین جونم روز بروز شیرنتر میشی و بابایی رو دیونه کردی تا از سر کار برمیگرده میری بغلش و با اشاره و صداهایی که از خودت درمیاری مسیر بیرون رو بهش نشون میدی. یا میری ...
8 ارديبهشت 1392

م م گفتن آرمینم

سلام به همه دوستای خوبم چه باوفا چه بی وفا من با این همه مشغله باز سعی میکنم به همه دوستان سری بزنم یه احوالی بگیرم ولی نمیدونم چرا خیلیا بهم دیگه سر نمیزنن یا براشون مهم نیست پست جدید گذاشتم بیخیال بابا به افتخار پسر گلم امروز خیلی خیلی خوشحالم   صبح زودتر بیدار شدم و تو هنوز لالا بودی که از فرصت استفاده کردم و چرخی توی نت زدم بعد که بیدار شدی مثل همیشه شیرت دادمو تی وی رو روشن کردم شبکه ام بی سی3 یه برنامه داره که خیلی دوستش داری اونو نگاه کردی البته هر کاری کردم که تو نگاه کنی منم توی نت باشم که نزاشتی میخواستی باهم نگاه کنیم برای اولین بار سرلاک برات درست کردم که مقدارش خیلی زیاد بود و تو فقط چند قاشق خوردی  نمید...
2 ارديبهشت 1392

آرمین و عشق خنده و رقص

عزیز دلمی پسر گلم همیشه روی لبات خنده است که از خدا میخوام همیشه اینطوری باشه تا آهنگی میشنوی به من و بابایی نگاه میکنی و شروع میکنی به تکون دادن دستات و دست زدن یعنی میخوای برقصی و باید هرکی هست خصوصا بابایی بهت توجه کنه  و تشویقت کنه تا بهت میگم پاشو برقصیم زودی میایی بغلم و میگی بلند شو.بعد رو به بابایی میرقصی تا اونم دست بزنه و تشویق کنه  وای خدای من چه حسیه قابل توصیف نیست در کل همیشه پایه ثابت رقصی برعکس بابایی  خو به مامانت رفتی وقتی میبینی ناراحتم هم نگام میکنی و میخندی و دستاتو تکون میدی که اصلا یادم بره اسم چیه انقده ذوق میکنم.فقط هر بار میگم خدایا شکرت        ...
25 فروردين 1392

بالا رفتن از پله

سلام  سلام روز جمعه رفتیم خونه آقاجون تا با هم بریم و یه خونه ببینیم تا اگه خدا بخواد بتونیم بخریمش البته برای سرمایگذاری. وقتی برگشتیم من و بابایی رفتیم توی اتاق دایی ها و با هم تخته نرد بازی میکردیم تو هم که همش درحال شیطونی بودی و صدای دایی ها رو دراوردی  که با عرض معذرت رسما انداختنت بیرون مامانی بردت پیش خودش و آقاجون یه مدتی اونجا سرگرم بودی که بعدش میخواستی بیایی پیش ما.صداتو شنیدم ولی چون مطمئن بودم نمیتونی از پله ها بیایی بالا(اتاق چند تا پله میخوره) توجهی نکردم فک کردم منصرف میشی برمیگردی که یهو دیدم اومدی تو اتاق مامانی هم بدو دنبالت وقتی رسید تو بالا بودی همه بهت زده بهت نگاه میکردیم و از درون وحشت زده ب...
25 فروردين 1392

10 ماهگی آرمین جون

سلام به پسر گلم و دوستای خوبم روز شنبه از صبح که بیدار شدم تلفن دستم بود و چشمم به مانیتور بود تا بالاخره تصمیم گرفتم اینترنتی دوربین بخرم چه ریسکی کردم  از قبل از بدنیا اومدن تو دنبال یه دوربین خوب و مناسبم ولی جور نشده بود بخرم خیلی هم قیمتا بالا رفتن  بازار خیلی نوسان داره تحریما خیلی اذیت میکنن.بیچاره اونا که میخوان جهاز بخرن خدا به همه صبر بده و خوشی و سلامتی بابایی  و دایی اصرار داشتن نیمه حرفه ای بخریم ولی چون من میخوام همیشه و هرجا باهام باشه و فقط عکسای خانوادگی بگیرم دوربین کامپکت بهتره عزیز دلم یک شنبه خیلی خوشحال بودم چون تولد 10 ماهگیت بود و روز به روز داری بزرگتر و خوشمزه تر میشی الهی دور سرت بگ...
20 فروردين 1392

سوختگی پسر گلم + 9 ماهگی

روز سه شنبه 15 اسفند آقاجون و مامانی اومدن دنبالمون که باهاشون بریم خونشون من آماده نبودم تو رفتی من هم کمی توی نت چرخیدم بعد قرار بود برم بیرون که دیر بود منتظر موندم تا اومدیت دنبالم عصری میخواستیم برگردیم که مامانی نزاشت به بابایی هم زنگ زدیم گفت من نمیام چون تو خیلی خوشحال بودی موندیم. ما اتاق رو مرتب میکردیم تو هم کمک میکردی یه بار از این سر تخت اومدی اینطرف از زیر تخت بعد از شام آقاجون داشت تی وی نگاه میکرد که ما هم رفتیم تو اتاق تا بحرفیم تو که یه جا بند نمیشی هعی میرفتی و میومدی. مامانی برام یه کت دوخته میخواستیم اتوش کنیم که نمیزاشتی اتو رو جمع کردیم و بیخیال شدیم بعد از 10 دقیقه یا کمتر و بیشتر یادم نیست رفتی کنار در اتاق و...
18 اسفند 1391

تقویم 92 آرمین جونی

عزیز دلم امسال اولین نوروزی که کنار من وبابایی هستی خیلی خیلی خوشحالم بخاطر بودنت هر چیزی که ببینی سریع میری طرفش و یا میخوریش یا پرتش میکنی تازه روی عسلی و میز هم نمیشه چیزی گذاشت چون دستت میرسه  عاشق اون انگشتهای کوچیکتم که وقتی به چیزی نمیرسن تکونش میدی خیلی ناز، پاهاتم بلند میکنی  پس من سفره هفت سین رو کجا بزارم خوشم میاد اصلا دوستنداری مامان ظرف بشوره  هرموقع میخوام بشورم بهانه میگیری و نمیزاری بشورمشون.من هم زودی میام بغلت میکنم وقتی خوابی میشورم روز جمعه کمی خونه تکونی کردم تو رو هم بردیم پیش مامانی تا اذیت نشی. تاعصری هلاک شدم ساعت 6 اومدیم ببریمت و نهار بخوریم.تختت رو جابجا کردیم و بالای تختت رو تزیین کردیم ...
14 اسفند 1391